مکـتـب لـــیبرالیــسم
گردآورنده: مجيد موموخاني
چكيده:
لیبرالیسم به مجموعه روشها، نگرشها، سیاستها و ایدئولوژیهایی گفته میشود که عمدهترین هدف آن، فراهم آوردن آزادی هر چه بیشتر برای فرد است. ليبراليسم در قرنهاى پانزدهم و شانزدهم در اروپاى غربى پديد آمد و در سده هفدهم و هجدهم، با مهاجرت اروپاييان، به امريكاى شمالى راه يافت. در نگرش ليبراليستها، انسان محور و مدار همه ارزشهاست؛ باورهای مذهبی فرد، امری خصوصی تلقی میشود، نه دولتی. تقدم فرد بر جامعه یکی از مهمترین احکام لیبرالیسم است. خواست بشر، ارزش اصلى و بلكه منبع ارزش گذارى محسوب شده، و ارزشهاى دينى كه در عالم اعلى تعيين مىشوند تا سرحد اراده انسانى سقوط مى كنند. معيار تشخيص دهنده خوب و بد، خود انسان است.
کلید واژگان:
لیبرال، لیبرالیسم، انسان، فرد، فردگرایی، عقل
مقدمه:
خلاء فكرى و فرهنگى اى كه گريبانگير طيف وسيعى از نسل جوان امروز ما است، بر كسى پوشيده نيست و نهادهاى فرهنگى، هنرى، و تبليغى كشور هم برای از بین بردن یا اینکه کم رنگ کردن این خلاء مورد خطاب هستند.
ليبراليسم، ليبرالها، ليبرال مَنِشى، گرايشهاى ليبرالى و... واژهها و تعابيرى هستند كه ظرف چند سال اخير همزمان با طرح گسترده موضوع تهاجم فرهنگى، زياد گفته و شنيده مىشود. اكنون اين باور وجود دارد كه بسيارى از تحركات فرهنگى و سياسى كنونى در كشور كه سرناسازگارى با جوهره دينى و انقلابى جمهورى اسلامى دارند و در پى تهى كردن نظام از روح الهى و آرمانىاش – آنگونه كه مىباشد-، ريشه در گرايشها، باورها و وابستگىهاى فكرى و علمى معارضين به مكتب ليبراليسم دارد. عبارت ديگر، امروز يك جريان ليبراليستى، رو در روى آرمانها، ارزشها و اصول انقلاب اسلامى ايستاده و در جهت به زانو در آوردن عظيمترين نهضت اسلامى و مردمى جهان معاصر، تلاش مى كند. اگر چه عدهاى مىتوانند رد پاى اين زيان را تا حدودى با تكيه بر تجربههاى گوناگون دوران انقلاب در عرصه فرهنگى، اقتصادى، و سياسى كشور مشاهده كنند، اما شايد براى نسل جوان ما و حتى عدهاى ديگر درك اين مسئله بدون شناخت ليبراليسم و اطلاع از خاستگاه و مبانى فكرى و فرهنگى و سياسى اين مرام و مكتب، ميسور نباشد.
واژهشناسي:
واژه لیبرالیسم (Liberalism) به معنای آزادی خواهی، از واژه انگلیسی لیبرتی (Liberty) به معنای آزادی گرفته شده است. واژه لیبرال (Liberal) یک واژه فرانسوی، به معنای فرد آزادی خواه یا هوادار آزادی است. و در لغت به معنای آزاد مرد، بلندنظر، راد، بخشنده، بی تعصب و روشن فکر نیز آمده است.
واژه ليبراليسم در اصل اسپانيايى است و از نام حزب سياسى گرفته شده است; يعنى ليبرالهايى كه در اوايل قرن نوزدهم از استقرار حكومت مشروط در اسپانيا مى كردند. اين واژه به تدريج در كشورهاى ديگر نيز متداول شد و براى ناميدن سياستها يا عقيده هاى طرفدار آزادى، به كار رفت.
تعریف :
از نظر اصطلاحی، لیبرالیسم در معنای وسیع و در تمامی عرصهها و گونههای آن، فلسفه افزایش آزادی فردی در جامعه، تا حد مقدور و میسور میباشد. به عبارت دیگر، لیبرالیسم به مجموعه روشها، نگرشها، سیاستها و ایدئولوژیهایی گفته میشود که عمدهترین هدف آن، فراهم آوردن آزادی هر چه بیشتر برای فرد است. بنیاد و شالوده این مکتب مبتنی بر فردگرایی است.
لیبرالیسم سیاسی: نظریهای است که خواهان حفظ درجاتی از آزادی در برابر هر نهادی است که تهدید کننده آزادی بشر باشد.
لیبرالیسم اقتصادی: به معنای مقاومت در برابر تسلط دولت بر حیات اقتصادی در برابر هر نوع انحصار و مداخله دولت در تولید و توزیع ثروت است.
از لحاظ اندیشۀ اقتصادی، مراد از لیبرالیسم، مقاومت در برابر کنترل زندگی اقتصادی است، بخصوص در برابر محدودیت تجارت از طریق وضع عوارض واردات و در برابر همه ی شکل های انحصارگری، و ایستادگی در برابر مداخله ی غیرضروری و دست و پا گیر حکومت در امر تولید و توزیع ثروت. از حدود نیمه ی قرن نوزدهم که لیبرالیسم حتی با تنظیم قانون کار در کارخانهها مخالفت کرد، ادعای افراطی لیبرالیسم اقتصادی فردی به ظهور رسید. از آن زمان تاکنون لیبرالیسم بسیاری از اقدامات کنترلی دولت را به خاطر نفع عمومی نظیر بهداشت و بیمۀ اجتماعی پذیرفته است و به اجرای آنها یاری رسانده است.
لیبرالیسم مذهبی : به معنای اعتقاد به حق هر کس در انتخاب راه پرستش خداوند یا بی ایمانی است.
لیبرالیسم از سویی به یک جریان سیاسی بورژوازی (سرمایه داری) اطلاق میشد که در عصر مترقی بودن آن یعنی در زمانی که سرمایهداری صنعتی علیه اشرافیت فئودالی (مالکین یا به اصطلاح ایرانی خوانین) مبارزه میکرد و درصدد گرفتن قدرت بود، به وجود آمد و رشد کرد.
لیبرالها در آن زمان بیانگر منافع و مدافع طبقهای در حال رشد و بالنده بودند. آزادی از قید و بندهای اقتصادی و اجتماعی دوران فئودالیسم را طلب میکردند، میخواستند که قدرت مطلقه سلطنت، محدود شود، در مجلس عناصر لیبرال راه یابند و حق رأی آزاد و سایر حقوق سیاسی در محدوده خاص آن دوران و به مفهوم بورژوایی آن به رسمیت شناخته شود.
در قاموس مارکسیستی، مفهوم سیاسی لیبرالیسم به یک روش لاقیدانه و درویش مسلکانه در داخل حزب طبقه کارگر نسبت به دشمن طبقاتی اطلاق میشود. (تعریفی که متاسفانه در جامعه امروز ایران نیز از لیبرالیسم میشود)
در این مفهوم لیبرالیسم به معنای آشتی طلبی غیر اصولی به ضرر اساس اندیشههای «مارکسیسم – لنینیسم»، نرمش بجا در مقابل خطا و نادیده گرفتن نقض اصول به علل مشخصی به کار میرود. لیبرالیسم در این مفهوم از نمودهای فرصتطلبی و فردگرایی و بی بندوباری است .
به طور کل لیبرالسم مکتب فکری است که فردیت را مبنا قرار میدهد و اصل را بر فرد می گذارد و ایجاد یک فضای رقابتی برای رشد ابتکاری فرد و در نهایت به فراخور آن جامعه، اما سوسیالیسم ( مارکسیسم – لنینیسم نحله ای فکری از مکتب سوسیالیسم است ) برخلاف آن مبنا را بر جامعه میگذارد و سعی دارد با محور قرار دادن جامعه به رشد و تعالی زندگی فردی برسد.
تاریخچه :
ليبراليسم در قرنهاى پانزدهم و شانزدهم در اروپاى غربى پديد آمد و در سده هفدهم و هجدهم، با مهاجرت اروپاييان، به امريكاى شمالى راه يافت. به گفته هابهاوس، جامعه شناس انگليسى، «ليبراليسم از آغاز پيدايش خود به عنصرى مؤثر و نافذ در ساختار زندگى جهان نو مبدل شد.»
ليبراليسم در قرن نوزدهم در اسپانيا و انگليس مطرح شد. در سال 1850 نخستين حزب سياسى با عنوان حزب ليبرال در انگليس پديد آمد. محققان درباره پيدايش ليبراليسم، چنين نگاشته اند: از نظر تاريخى، انديشه سياسى ليبراليسم، نخست در انديشه هاى مكتب اصالت فايده و به ويژه جرمى بنتهام، گرايشى دموكراتيك تر يافت. اين انديشه از نيمه قرن هجدهم تا نيمه قرن نوزدهم در انگلستان انديشه سياسى مسلط بود و متفكرانى چون ديويد هيوم، جيمز ميل و بنتهام نمايندگان آن بودند. ريشه هاى فكر ليبراليسم به قرن هفدهم و انديشه هاى جان لاك باز مى گردد. جان لاك آغازگر نوعى سنت فكرى بود كه در گذر زمان، تحولات و تغييرات اساسى و محتوايى يافت كه جلوه اى از بروز اين تغييرات در ارايه تفسيرهاى گوناگون از جامعه مدنى ظاهر شد؛ و در فلسفه غرب دو جريان برداشت از جامعه مدنى با هم تلفيق شده است: يكى سنتى كه از فلسفه ليبراليسم نشئت مى گيرد و ديگرى از بحث آدام اسميت: آزادى منهاى دخالت دولت. اين دو تبلور جامعه مدنى را تا تحولات اخير در بر مىگيرد كه خود اين تحولات دگرگونيهايى را در مفهوم جامعه مدنى پديد آورده است.
برخى از صاحب نظران معتقدند كه ليبراليسم از مؤلفه هاى جامعه مدنى است و از نظر تاريخى سرنوشتى چون جامعه مدنى دارد. پاره اى از انديشمندان، بنيانگذاران مكتب ليبراليسم مدرن را جان لاك و تامس هابز مى دانند. پروفسور سالوين شاپيرو، تبار ليبراليسم را به يونان باستان و قرون وسطا مى رساند و پيتر آربلاستر را چهره برجسته اين انديشه معرفى مى كند: «ليبراليسم به مثابه نگرشى به زندگى شكاك تجربى، معقول و آزاد، مدتها پيش از عصر جديد توسط شخصيتهاى استثنايى توضيح داده شده است. سقراط يكى از ليبرالهاى برجسته عهد باستان بود كه شايستگى عضويت در اين جرگه را دارد; زيرا در راه آزادى فكر به شهادت رسيد، سپس در قرون وسطا صداى ليبرال ديگرى به گوش رسيد كه صداى پيتر آبلار بود.»
سیر پیدایش و تحول لیبرالیسم را میتوان به 4 مرحله تقسیم کرد:
1ـ مرحله آغازین: لیبرالیسم در این مرحله، به شکل یک جنبش ضد استبدادی بروز کرد و مبانی فکری آن به صورت پراکنده در آرای اندیشمندان عصر رنسانس طرح گردید و پس از آن بود که به شکل یک مکتب درآمد.
لیبرالیسم در ابتدای امر، دارای دو بعد فکری و اجتماعی بود:
الف) بعد فکری: در این دوره، بدون این که نامی از تکوین یک مکتب و ایدئولوژی باشد، آرای لیبرالی در اندیشههای افرادی مانند مارتین لوتر، کشیش آلمانی و از بانیان پروتستانیسم و جان کالوِن که نهضت اصلاح دین در غرب را رهبری میکردند، همچنین در آرای نیکولو ماکیاولی، روششناسیِ تجربیِ فرانسیس بیکن و فرد گراییِ فلسفیِ رنه دکارت ظاهر شد. بنابراین در این مرحله، مبانی فلسفی، معرفتشناسی و اخلاقی لیبرالیسم به صورت غیر منسجم و پراکنده در آرای اندیشمندان عصر رنسانس مطرح گردید و سخنی از تدوین یک مکتب در آرای آنها وجود نداشت.
ب) بعد اجتماعی: این جهتگیری خود شامل دو مرحله بود: اول، شورش در مقابل استبداد کلیسا، دوم شورش علیه استبداد دولت. لیبرالیسم در جهت سیاسی، شورشی بود بر ضد خودکامگی و استبداد حکّام سیاسی، که پس از فرو پاشی استبداد کلیسا، از طریق انقلابات به صورت دولت مطلقه پدید آمده بود. لیبرالیسم بر علیه نظام اشرافی و فئودالی قیام کرد که در این مرحله، بر اثر سیاستهای دولتهای جدید و آزاد شدن سرمایه، طبقه متوسطی رشد کرد و قدرت یافت که بورژوازی نام گرفت. این پدیده از مهمترین دستاوردهای لیبرالیسم به شمار میرفت.
شاپیرو در رابطه با این مرحله از لیبرالیسم مینویسد: «در این نظام جدید، همه انسانها بدین معنا برابر و آزاد هستند که همگی از حقوق مدنی برابر برخوردارند. اما همه انسانها از حقوق سیاسی برخوردار نبودند. شرط داشتن مال، برای رأی دادن، طبقه کارگر را از حق رأی محروم میساخت و بدین طریق، بورژوازی را به طبقه حاکم تبدیل میکرد.»
2ـ مرحله لیبرالیسم کلاسیک: به دنبال پیریزی و پیروزی لیبرالیسم سیاسی، لیبرالیسم اقتصادی نیز به عنوان کامل کننده آن تدوین و تکوین یافت و هر دو آزادی فرد را در حوزه حیات سیاسی و حوزه فعالیتهای اقتصادی به ارمغان آورد. مجموعه این هر دو، لیبرالیسم نسل اولیه است که به آن، لیبرالیسم کلاسیک میگویند. لیبرالهای کلاسیک به ملازمه و پیوستگی جدی میان اصول عقاید لیبرالیسم با اقتصاد آزاد و سرمایهداری آزاد (کاپیتالیسم) باور داشتند. در واقع سرمایهداری تعبیر دیگری است از لیبرالیسم در بُعد اقتصادی آن. در حوزه سیاسی، نظریه کلاسیک از افکار جان لاک، ارتزاق میکرد و در بعد اقتصادی، از آدام اسمیت، اقتصاددان انگلیسی.
3ـ لیبرالیسم مدرن یا لیبرال دموکراسی: چنان چه اشاره گردید، غرض لیبرالیسم کلاسیک، آزادی فرد در حوزه حیات سیاسی و اقتصادی افراد بود، اما عملاً لیبرالیسم کلاسیک، نتوانست چنین خواستهای را به اجرا درآورد، بلکه اقلیت سرمایهدار را در برابر اکثریت مردمِ فقیر قرار داد و شکاف طبقاتی شدیدی در جوامع غربی پدید آورد.
به دنبال این پیامدها، برخی از دانشمندان لیبرال، در لیبرالیسم افراطیِ اولیه تجدید نظر کردند. آنان اعلام کردند که هدف لیبرالیسم، یک جامعه آزاد بود، اما بازار آزاد اقتصادی و سودجوییهای سیریناپذیر، نه تنها بیعدالتی و تبعیض سیاسی، اجتماعی و اقتصادی را به دنبال داشته، بلکه آزادیهای فردی تودههای عظیم مردم را نقض نموده و از بین برده و قدرت انتخاب را از آنان سلب کرده است.
یعنی در اینجا دیگر دولت نیست که آزادی را نقض کرده، بلکه این خود لیبرالیسم کلاسیک میباشد که چنین نتیجهای داده است. این نسل از لیبرالها که به لیبرال دموکرات موسوم هستند، با توجه به شرایط ناشی از لیبرالیسم کلاسیک، اعلام کردند که دولت میباید برای تضمین آزاد زندگی کردن در یک سطح مناسب، در اقتصاد و جامعه دخالت نماید... همچنین این لیبرالها، به نوعی، به اقتصاد مختلط روی آوردند و بر نقش مالیات برای تأمین خدمات و رفاه اجتماعی تأکید کردند.
بدین ترتیب میتوان گفت که لیبرالیسم مدرن، از نظر سیاسی، بر دموکراسی و از نظر اقتصادی، بر دخالت دولت بر اقتصاد، تأکید دارد و در واقع میخواهد آزادی و برابری را با هم سازش دهد.
4ـ نئو لیبرالیسم: در اواخر قرن بیستم، با افول دولتهای رفاهی و گرایش به سیاستهای لیبرالیسم اقتصادی، ناسازگاریهای لیبرالیسم با دموکراسی آشکارتر شد. بر این اساس، موج تازهای از اندیشههای لیبرالی تحت عنوان نئولیبرالیسم به وجود آمد. در واقع، این گروه به نوعی دوباره به اصول لیبرالیسم کلاسیک یا اولیه بازگشتند. نئولیبرالها معتقدند که اصول لیبرالیسم از سرمایه داری انفکاک نمیپذیرد و اقتصاد بازار آزاد لازمه آزادی است. در این نگاه، دخالتِ دولت در اقتصاد و عدالت توزیعی، مغایر با اصول لیبرالیسم شمرده میشود. لیبرالیسم در این مورد، عمدتاً محدود به مفهوم اقتصادی است. از چهرههای معروف این گرایش، «فرید ریش فون هایک»، فیلسوف اتریشی و «رابرت نوزیک» اقتصاددان آمریکایی هستند.
دستهبندی لیبرالیسم
لیبرالیسم فردگرا: در قرن نوزدهم تاثیر اندیشۀ فایدهگرایی اهمیت خاصی به مفهوم فرد بخشید، زیرا می شد هر فرد را تنها مرکز تجربه دانست و امیال و نیازهای او را تنها آزمون سودمندی و خوشبختی تلقی کرد. بنابراین لیبرالیسم به صورت عقیده ای در آمد مبنی بر اهمیت فرد در مقابل وجود جمعی خواه دولت باشد و خواه تودۀ مردم.
لیبرالیسم جمعگرا: تصور جرمی بنتام از «بیش ترین سعادت برای بیشترین تعداد»، که اندیشمندان دیگر آن را تکامل دادند، باعث رشد مکتب جمعگرایی لیبرال شد.
وجود شناسی لیبرالیسم:
انسان:
در نگرش ليبراليستها، انسان محور و مدار همه ارزشهاست؛ آزاد به دنيا مى آيد و بايد از هر قيدى جز آنچه خود براى خويش تعيين مى كند، آزاد باشد. استاد مصباح يزدى درباره انسان مدارى در نظر ليبرالها مى نويسد: «انسان در انديشه ليبرالها چيزى نيست جز مجموعه اى از غرايز و اميال مادى و حيوانى. اين انسان است كه ارزشها را مى آفريند، قوانين را وضع مى كند و سرنوشت خود را تعيين مى كند. اخلاق و دين و ساير امور بايد خود را با انسان هماهنگ كنند.»
انسان، آزاد، مسقل است و باید از قیود خودسرانه رها ساخت و به آنان اختیار داد تا عقاید خود را درباره هر چیزی آزادانه در نوشتار، گفتار و تدریس بیان کنند.
روسو، فیلسوف فرانسوی می گوید: (طینب آدمی ذاتاً نیک است، نه محروم یا منحط.) این موسسات فاسد اجتماعی، سیاسی و تربیتی هستند که انسان را شر و فاسد می کنند.
خدا:
باورهای مذهبی فرد امری خصوصی تلقی می شود، نه دولتی.
آزادى ليبرالى مبتنى بر فردگرايى، از ويژگيهاى انديشه ليبراليستى است. در اين انديشه، فردگرايى بدان معناست كه هر فرد مى تواند به تنهايى و بدون وساطت با خدا سخن بگويد; هر كس مسئول سرنوشت اخروى خويش است و مى تواند زندگى دنيوى خويش را آزادانه سامان دهد. آزادى ليبرالى، بر اين نكته تأكيد ميورزد كه انسان خير مطلق ندارد; هر فرد بايد خير و سود خويش را تشخيص دهد و عمل كند; دولت حق دخالت در اين عرصه ها را ندارد و مصالح اجتماعى نمى تواند محدود كننده آزاديهاى فردى باشد.
شهيد بهشتى در نقد فردگرايى ليبراليستى مى گويد: «در فردگرايى اومانيستى ليبراليسم، انسانها از مبدأ هستى جدا شده و خود جايگزين خداوند مى شوند؛ ارتباط فرد با وحى قطع گرديده، در راه رشد و حركت انسانها مانع ايجاد خواهد شد. آزادى فردى مورد تأكيد ليبراليسم، قدرت بينش او را نسبت به موانع و سدهايى كه طاغوت براى آنها ايجاد مىكنند، از بين مى برد و او صرفاً بر اساس هواهاى نفسانى عمل مى كند كه سقوط او را نتيجه خواهد داد.»
پايه و اساس ليبراليسم فرهنگى را اومانيسم و فرد گرايى تشكل مى دهد. اومانيسم اصالت انسان يا انسان مدارى عبارت است از اعتقاد داشتن به اينكه در همه امور، انسان به تنهايى حاكم بر خويش است ، و سعادت خود را به وسيله عقل و دانش خويش كسب مى كند و هيچ نيازى به يك منبع مافوق بشرى چون خدا و وحى و انبيا ندارد.
جامعه:
هر کسی که با تشکیل حکومت موافقت می کند، پذیرای (تعهدی در قبال سایر اعضای آن جامعه می شود که به حکومت اکثریت گردن نهد.)
روابط انسان (هیچ کس نباید به زندگی، سلامت، آزادی و دارایی دیگری آسیب رساند.)
تقدم فرد بر جامعه یکی از مهمترین احکام لیبرالیسم است.
انقلاب فرانسه که تاکید داشت بر اینکه (همه انسانها آزاد زاده شده و آزاد باقی خواهند ماند.) خود را نسبت به آرمان برابری انسانها متعهد قلمداد می کرد.
در تصور لاک و جفرسون از لیبرالیسیم، فرد بر جامعه اولویت دارد و در هر نظام اجتماعی – اقتصادیای که زندگی کند از حقوق آن جامعه برخوردار است. در بهترین جامعه سیاسی، فعالیتهای فرد باید تا آنجا که ممکن است خصوصی و از مقررات و مداخله دولت آزاد باشد.
در ليبراليسم، فرد بر جامعه مقدم است و مصالح اجتماعى نمى تواند محدود كننده آزاديهاى فردى باشد. فورستر، ليبرال معروف، در ارتباط با حق تقدم فرد بر جامعه مى گويد: «من به مردم اعتقاد ندارم ، به فرد اعتقاد دارم. فرد موهبتى است الهى، و من به هر ديدگاهى كه او را تحقير كند، بى اعتمادم.»
معرفت شناسی ليبراليسم :
ابزار شناخت: عقل و ادراک حسی است.
منبع شناخت: تجربه، مشاركت، گفتگو و بحث آزاد بين افراد و صاحبان انديشههاي گوناگون.
جان لاک بنیانگذار لیبرالیسم میگوید: کلیه معرفت انسان از ادراکات حسی سرچشمه می گیرد. به هنگام تولد، ذهن، لوح نانوشته، یا کاغذ سفیدی است که داده های تجربی بر روی آن ثبت می گردند. این ایده ها یا سادهاند یا مرکب. در صورتی که مرکب باشند، نسبی و اضافی اند و محصول فعالیت قوای ذهنی ما هستند که ما را قادر می سازند تا ایده ها را مقایسه، و تجربه کرده، به خاطر بسپاریم.
نظریه لاک، تجربه گرایی او بر کاربرد روش علمی تأکید می نهاد. انکار وجود ایده های فطری از جانب او و تصور او از ذهن به مثابه لوحی نانوشته، اشاره دارد به اینکه شخصیت انسان از راه تجربه شکل میگیرد. اما با وجودی که ذهن از ایده های فطری خالی است، افراد مختلف استعدادهای بالقوه متفاوتی دارند.
ليبراليسم با نفى اعتقاد به منبع مافوق بشرى مثل وحى و معارف دينى تنها عقل و علم خود انسان را براى كشف حقيقت و راه درست ؛ حاكم و تصميم گيرنده مى داند و در همين جهت ليبرالها از گفتگو و بحث آزاد بين افراد و صاحبان انديشه هاى گوناگون به عنوان اصلى ترين راه كشف حقيقت نام مى برند. جان استوارت ميل پيرامون راه كشف حقيقت مى گويد: «حقيقت فقط از راه شناخت بين ديدگاه هاى مختلف كشف مى گردد.» شهيد بهشتى در اين باره مى گويد: «ليبراليسم تنها منبع شناخت را در انسان انگارى خود اومانيسم ، عقل میداند و براى اصالت وحى به عنوان منشاء مستقل معرفت و آگاهى ، جايگاهى ندارد، از اين جهت ، از نظر ما و همه معتقدان به خداوند و وحى الهى ، اين تفكر مردود است . نفى حقيقت ماورايى و معارف وحيانى از سوى اومانيسها و ليبرالها، در غرب نيز با مخالفتهايى روبرو شد.» جان هنرى نيومن يكى از دانشمندان كاتوليك در انتقاد از رويكرد و مواجهه ليبراليسم با حقيقت مى گويد: «از نظر من ، ليبراليسم آزادى دروغين انديشه است ، يا انديشيدن درباره مسائلى است كه به دليل ساختمان ذهن بشر، انديشه راه به جايى نمى برد و لذا موردى ندارد. از ميان اين مسائل اصول اوليه مطرح مى باشند كه مقدسترين و مهمترين آنها حقايق الهامى است . ليبراليسم در اين گمراهى است كه آموزه هاى الهامى را در زير سيطره داورى انسان قرار مى دهد، آموزه هايى كه ماهيتا فراسوى انسان و مستقل از اويند.»
ارزش شناسی ليبراليسم :
ارزش: براساس اومانيسم، اراده و خواست بشر، ارزش اصلى و بلكه منبع ارزش گذارى محسوب شده، و ارزشهاى دينى كه در عالم اعلى تعيين مىشوند تا سرحد اراده انسانى سقوط مى كنند.
بنابر گفته هيوم عقل ، برده شهوات و خواهش هاى بشر است.
فرد گرايى ، در اومانيسم و انسان مدارى - كه هسته اصلى فرهنگ ليبرالى را تشكيل مى دهد - ريشه دارد. در اين تفكر، فرد انسانى در عمل به خواسته ها و اميال خود، به حدى آزاد است كه قوانين اخلاقى نيز، ملزوم به سازگارى با اميال و اعمال او خواهند بود. فرد و آزادى عمل فرد، كه برخاسته از تمنيات و هوس هاى نامحدود اوست ، بر همه چيز اولويت دارد. آنچه فرد، خوب میداند و مى خواهد، مشروع است و او در عمل بدان آزاد است.
اخلاق: از آنجا كه در ليبراليسم هيچ قانون كلى اخلاقى وجود ندارد، لذا معيار تشخيص دهنده خوب و بد، خود انسان است. بنابراين، اميال ظاهرى افراد همان اميال اقعى آنها است و بايد مورد احترام قرار گيرد؛ يعنى ليبراليسم اخلاقى، اعتقاد به يك آيين تساهلگرا، انعطافپذير و اباحى مسلك در آموزههاى اخلاقى است.
تربیت در ليبراليسم (آموزش و پرورش) :
ليبرالها، انسانها را داراي قابليت پژوهش عقلاني و علمي ميدانند و معتقدند كه جوامع به شرط آنكه به مرحله رشد لازم رسيده باشد ميتوانند نهادهاي منتخب تأسيس كنند و بر پا دارند.
ليبرالها ميگويند ترقي انسان ممكن و مطلوب است.
آموزش و پرورش در تأمين مهارتها و دانش كه به صلاحيتهاي سياسي و مدني، مسؤوليت اجتماعي و رشد اقتصادي كمك كنند نقش برجستهاي ايفاء ميكند.
آموزش و پرورش مبناي شناختي لازم را براي تصميمگيري عاقلانه فراهم ميسازد.
در آموزش و پرورش، نگرش لیبرالها بین بی تفاوتی بی آزار نسبت به همه مذاهب و ضدیت با سیطره مذهبی کلیسا در نوسان بود. لیبرالها در تلاشی که برای نفی نفوذ کلیسا در مدارس اعمال کردند، کوشیدند تا همرنگی مذهبی را چه برای ورود به شغل معلمی و چه پذیرش در موسسات آموزشی از میان بردارند. علاوه بر این، سعی کردند تا تعالیم مذهبی را از برنامه مدارس حذف کنند.
واضح است که گرایش لیبرالیسم متوجه پیشرفت آزادی و توسعه فردی بود. در تعلیم و تربیت، لیبرالها که توجهشان معطوف فرد و پیشرفت او بود، نیازهای فردی را قربانی نیازهای گروهی یا اجتماعی نمی کردند. برخی از لیبرالها مانند هربرت اسپنسر تعلیم و تربیت را به مثابه عاملی برای آماده ساختن افراد برای دنیای رقابت تلقی میکردند، دیگران، همچون جان دیوئی، بر همکاری و مشارکت گروهی تکیه میکرند. فصل مشترک لیبرالها آموزش و پرورش را تأکید آنان بر افراد، نیازها و رشدشان تشکیل می داد.
نتیجه گیری:
ليبراليسم يك نظام عقيدتي است كه از قرون شانزدهم و هفدهم ميلادي در تفكر نهادهاي غربي اثر بارزي داشته است و تمام برنامهها و سياستگذاري آنان در همه ابعاد از جمله سياسي، اقتصادي، اجتماعي و ... بر پايه آن تعريف ميشود و تأكيد بر فرديت و مالكيت خصوصي دارند، همه چيز بايد حول محور انسان جمع گردد.
در ليبراليسم مذهب و دين امري است فردي نه دولتي و هر شخص ميتواند خود دين داشته باشد اما نميتواند آن را به جامعه تعميم دهد.
در معرفت شناسي از ابزار عقل و تجربه براي شناخت و در ارزششناسي به خواستههاي نفساني انسان توجه ميشود.
در ليبراليسم خوب بد را با توجه به خواستههاي انسان تعيين ميكنند و فرد بر جامعه مقدم است.
منابع:
1. کتاب مکاتب فلسفی و آراء تربیتی/ جرالد ال. گوتک/ ترجمه دکتر محمد جعفر پاک سرشت
2. کتاب لیبرالیسم/ فاطمه رجبی / انتشارات کتاب صبح
3. سایت ویکی پدیا www.wikipedia.org
4. مقاله دیگاه سیاسی مکت لیبرالیسم/مولف: محمد فودازی/ دانشگاه علامه طباطبائی
۵. مقاله ليبراليسم/ نوشته عبدالواحد بامرى/مورخ 30/11/1387/ www.mazaheb.ir